عاشقانه های شهدا
11 آذر 1396 توسط ياسمن حاج حسيني تازياني
شب اخر به همسرم گفتم:
گرچه نمیدونم زمان عملیات چه شبی است امابنشین تا برایت حنا ببندم روی مبل کنار بوفه نشست و موها ومحاسن وپاهایش را حنا بستند….
مسواکش را که دیگر لازم نداشت بیرون انداخت ومسواک دیگری برداشت!
اما من مسواک قبلی اش را برداشتم وگفتم میخواهم یادگاری بماند…
گاهی انگار برخی احساسات خبر از وقوع اتفاقات مهمی می دهد.
تا صبح خوابم نمیبرد وبه همسرم که خوابیده بود نگاه می کردم تاببینم نفس می کشد.
ساعت چهار بامداد صبحانه اماده کردم و وقت رفتن سه بار در کوچه به پشت سرش نگاه کردم چهره ی خندانش را هیچ وقت فراموش نمیکنم
گربیاید به میدان حرفی ز اولاد علی خود تورا اماده و راهی میدان می کنم
(خاطرات همسر 22ساله شهیدمدافع حرم حمید سیاهکلی مرادی)